غزلی شیوا ازیغما  شاعرخشتمال نیشابوری

 

تنم دروسعت دنیای پهناور نمی گنجد

روان سرکشم درقالب پیکرنمی گنجد

زبس راه وفا داری سریع وآتشین رفتم

سخن های وفایم در دل دلبر نمی گنجد

عجب نبودکه این خوابیدگان رانیست بیداری

اذان صبح اندر گوشهای کر نمی گنجد

توانگر رامگودرگوش جان اسرار درویشی

که درخشخاش خورشید بلنداختر نمی گنجد

مرا خواب آن زمان آیدکه درزیرلحدباشم

سرپرشوراندرنرمی بستر  نمی گنجد

نشان قبر مگذارید بعداز مرگ یغما را

شهاب تارم اسرار درمقبر نمی گنجد